امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

جدایی

94-1-26 دلم میخواد تک تک عزیزانمو سفت به آغوش بگیرم و خوب حسشون کنم قبل از اینکه برام تبدیل به حسرت بشه.... بیست و چند روز پیش بود که رفتیم خونشون برای عید دیدنی... چه سبزه هایی سبز کرده بود... سبز بودن و هم  قد.. خنده های بلندش هنوز تو گوشمه که داشت برامون حرف میزد و می خندید... چند روز بعد هم اومدن خونه ما... روی کاناپه بزرگم نشسته بود...می گفت سرما خوردم... میوه هم نخورد حتی... می گفت هیچی بهم مزه نمیده... می گفت عید امسال اصلا برای ما اومد نداشت... با داداش بزرگم شوخی میکردن.. خالمو میگم... هنوز خیلی جوون بود... خیلی زود بود براش... به دخترش (عروس مون) گفته بود اصلا عید امسال برام مثل هر سال نیست... فقط دارم م...
26 فروردين 1394

امروز ما

94-1-21 پسر گلم هوا هنوز اونقدر خوب نشده که خیلی بشه رفت گردش... ولی چون خیلی دوست داری بری گردش و پارک.. من و بابایی هم تصمیم گرفتیم هر هفته بریم پیک نیک ایشالله... البته پارک رفتن ها جای خود...   امروزمون که بعد از ظهر رفتیم کندوان... خیلی بهت خوش گذشت... اصلا دوست نداشتی برگردیم... ولی با قول اومدن دوباره راضی شدی..  خونه هایی که تو دل کوهن و چیدمانشون خیلی خاص و زیباست.. اینم سدی که تو مسیر برگشت کنارش خودمونو به صرف 1 فنجون چای داغ دعوت کردیم.. نازنین پسرم الهی زندگی به کامت همیشه... ...
21 فروردين 1394

سیزده بدر 94

با وجود سرما خوردگی مون.... از رو نرفتیم و رفتیم 13... و چه خوب که رفتیم...هوا کمی بادی بود...ولی خوش گذشت.... و تو هم شکر خدا بعد از 1 روز کامل هیچی نخوردن از کباب 13 خوردی و من و بابایی چقدر خوشحال شدیم.... همگی باهم ...خاله جونی ها.... باباجون... آدایی اینا.... ما...فقط جای محیا جونی اینا خالی بود که شمال بودن...  بعد از گره زدن سبزه هامون ...با اینکه خودت انداختیش که بره....ولی همش بهونه می گرفتی که سبزه مونو میخوام...      ...
14 فروردين 1394

تبریز گردی...

93-1-14 پسرم قبل از عید تصمیم داشتم تو ایام عید بریم دور و اطراف شهرمون و هرجا که 7سینی بود باهاش عکستو بگیرم....ولی امان از این نشدن..... هفته اول که سرماخوردگی تو مختصر بود و اوضاع خوب ولی واقعا وقت نشد... یعنی دید و بازدید ها اصلا فرصتی برامون نمیذاشت...  بعدشم که سرما خوردگی من و شدت سرماخوردگی تو.... دیگه اصلا هیچی.... فقط تونستیم یکی دو جا بریم.... و چندتایی عکس ..هوای امسال عید هم که کلا باد و بارون...با زمستون اشتباهی شده بود.... به هرحال وقتی نخواد بشه نمیشه که نمیشه... اینم عکسی که بابایی به جای تو گرفت....هرچی اصرار بهت  کردیم نرفتی سوار شی  ...
14 فروردين 1394

عید 94

94-1-9  بامداد یکشنبه عزیزکم بهارت مبارک... دلت به سبزی و زیباییش پسرکم... نازنینم. این درست چند دقیقه قبل از سال تحویله: و آماده شدن و رفتن به عید دیدنی ها.... و اینم روزی که خودمون مهمون داشتیم یعنی 6 فروردین.... و پسر من که دوربین به دست شده بود... اینم اثر هنری پسر گلمون... و 9 فروردین.... با آرزوی سلامتی و شادی برای همه توی این سال جدید.... خدای مهربون نگهدارت عزیزکم. ...
9 فروردين 1394